تبليغاتX
کافه فصل

کافه فصل


گاهی اوقات دوست دارم فریاد بزنم

 

پسرا از همتون متنفرم!!!!!!!!!!!

 

به واسطه ی همه ی خاله زنک بازیاتون، همه ی اداهاتون، همه ی بی معرفتیاتون،همه ی نامردیاتون،همه ی دروغاتون،همه ی هوس بازیاتون....

مثل خیلیا از دخترا بدم نمیاد....دخترا بهم بدی نکردن که ازشون بدم بیاد

اما ترکوندین پسرا....

با هرکی حرف می زنی می گه از ب/ا/ی/س/ک/ش/و/ا/ل ها بدم میاد چون هوس بازن!!!!!عزیز اگه اون هوس بازه به واسطه ی رابطش با دخترا و پسرا پس تو که یکی و بازی می دی و آخرش می گی ببخشید !تایپ من نیستی چی هستی؟پس تو که تو اون فست فود!یکیو می بینی و از سرو کولش بالا میری چی هستی؟تویی که منبر اخلاقیت رو با تزهات در باره ی پاکی از جا در میاری و بعدش همه چیز برات امکان پذیره چی هستی؟

منم جزو شما بقول یکی از دوستای دانشگاهم می گفت:آریا خدا بهمون رحم کرده که تو خوش هیکل نشدی اگر شده بودی نمی دونم از کجا جمعت می کردیم؟؟؟؟!!!!!!!

آره ها!!!!!!!اگه خوش هیکل بودم شاید بجای اینکه گدایی محبت رو بکنم الان مثل خیلیا با دل مردم قمار می کردم و ککم هم نمی گزید!!!!!!!


اما این حرفا رو نمی زنم....جلوی خودمو می گیرم....

با دیدن دوستانی که مصرانه دنبال آدمیتن....به واسطه ی بررسی ریشه های فکری خودم.....


دعای ماه مبارک رمضان:

خدایا کمک کن آدم بشیم!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 19:41 توسط آریا.ا |


 

شاهد کوچ تو بودم....

شاهد رنج تو بودم....

شاهد زخم تو بودم....

شاهد رحم تو بودم....

شاهد وهم تو بودم....

شاهد شک تو بودم....

شاهد رزم تو بودم....

شاهد بزم تو بودم....

شاهد شهد تو بودم....

راوی روز، تو بودی....

راوی نور، تو بودی....

راوی شور، تو بودی....

راوی حق، تو بودی....

راوی بطن، تو بودی....

راوی کشف، تو بودی....

راوی راز، تو بودی ....

راوی ناز، تو بودی....

راوی روی، تو بودی.... 

برای مهسای عزیز به پاس یک سال تلاشش و تمامی لطف هایی که به من داشته و دارد، که مردانگی و  جوان مردی ای بیش از خیلی از پسرهای مدعی اطرافم دارد....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 9:35 توسط آریا.ا |


زیبایی نسیم بهاری را در اعماق وجودم حس می کنم

مهر جریان آب رودخانه را بر پیکرم حس می کنم

بخشندگی آتش را در تالار قلبم حس می کنم

آرامش سبز برگ را بر پیشانیم حس می کنم

اراده ی فریادهای شیر بیشه را در دستانم حس می کنم

شهوت ضجه های ساز را در چشم هایم حس می کنم

کمال خاک  را در کل وجودم حس می کنم

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 0:39 توسط آریا.ا |


 

در ابتدا تنها اسم بود...

و آن اسم خدا بود...

و تجلی آن واژه ای بود به نام عشق....

و عشق همه را ساخت به تقدیر...

تا انسان آمد...

از خاک پست که به همان عشق مقدر شد به سجده گاه هر آنچه که در عالم وجود داشت...

و آنگاه که از پروردگار پرسیدند فرشتگان ، که او را آفریدی از خاک پست و چگونه است که بر تر است بر آتش پاک کننده؟

خداوند فرمود که من می دانم آنچه را که شما نمی دانید...

همه ی فرزندان آدم را به صورت ذراتی از پشت پیکره ی گلین خارج فرمود و پرسید:
آیا خداوند شما نیستم؟(الست بربکم؟)
همه پاسخ دادند که چرا که هستی!(قالوا بلی!)

آنگاهآن ها را به پشت پیکر گلین باز گرداند

و از روح خود درآن دمید....

و آدم جان گرفت ...

پس به همان عشق که باعث او بود خداوند وی را اسامی آموخت ...

تا باشد خلیفه ی او در زمین پست که روزی عزرائیل به قهر خاک وجود آدمی را از آن آورده بود...

تا باشد که به مدد اسامی، عشق را،تجلی زیبای نام نخستین را، درک کند...

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 13:41 توسط آریا.ا |


 

ای کاش می شنیدم....

ای کاش می شنیدم صدای خش خش برگ های خزان زده ی درختان چنار را زیر پاهای نازنینت....

دلم تنگ است برای روزهای عاشقیِ درختان بید ، که رعشه ی عشقبازیشان بی تکلفی را خبر می داد....

ای کاش می شنیدم صدای بخار یخ زده ای را که در سرمای زمستان از گلوی داغت بیرون می دادی...

دلم تنگ است برای لبخند بخاری که داغم می کرد به عاشقی....

شهریور ماه
۱۳۸۷ خورشیدی

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 7:41 توسط آریا.ا |


روز ۲۸ اردیبهشت ماه...

سال ها پیش در چنین روزی ، توی ماه رمضان سر اذان ظهر پسری به دنیا آمد...

پدر و مادر ۴۴ ساله اش شاد بودند....

و خواهر ۸ ساله اش....

پسر آریا نام گرفت تا آیین و مرامش همسو با مفهوم نامش شکل بگیرد

آریا یعنی دوست و رفیق وفادار!!!

باری...هم اکنون سال ها می گذرد از آن روزها...

پسر بزرگ شده ... اتفاقات زیادی را در زندگی تجربه کرده...

چند سال قبل عنوان جستجوگر عشق را برای خود برگزید تا باشد که جرعه ای از شراب عشق بنوشد....

در این چند سال اخیر یک بار به این افتخار دست پیدا کرد که از ساغری زیبا رو این شراب را بنوشد ...اما!!!! سرنوشت به عشقش مجال نداد....

آری خدایان به حال آریا گریستند....

بگذریم....

اما هم اکنون پسر دوستانی دارد که مایه ی دلگرمی او هستند...

امروز باز تصمیم گرفت تا کوله بارش را که مدتها بود در پستوی قلبش خاک می خود، بر دارد و دوباره بگردد...

از همه ی شما متشکرم


وبلاگجستجوگر عشق  نیز باردیگر راه اندازی شد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 12:49 توسط آریا.ا |


 

دست ها را خواهم خواست ...
در پستوی اندیشه های بلوری...

دست ها را خواهم خواست ...
به آنگاه که زندگی لبخند همیشگی خود را دیگر برای آرامشم ارزانی نمی دارد...

دست ها را خواهم خواست...
به آنگاه که گل های عشق از من دور می شوند به قهر...

دست ها را خواهم خواست...
به آنگاه که به خستگی پیکار می کنم با پریشان عجوزه ی غم...

دست ها را خواهم خواست...
به آنگاه که در اسارت افکار رنجور خود تقلا می کنم...

دست ها را خواهم خواست...
به آنگاه که از دخمه ی فراموشی فریادهای امیدوارانه بر می آورم...

آری ، دست ها را خواهم خواست ، تا به کمکم بیایند...

تا بتوانم ارابه ی زندگی را زیباتر به جلو ببرم...

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 22:33 توسط آریا.ا |


 

به خاطر من!!!!

به خاطر من برو!
به خاطر من بمان!

به خاطر من ببین!
به خاطر من نبین!

به خاطر من عاشق شو!
به خاطر من عاشق نباش!

به خاطر من به خاطر بیاور!
به خاطر من فراموش کن!

...

به خاطر من ...!
به خاطر من...!

...

باری!پس کی می گویید:

بخاطر تو می مانم!
بخاطر تو می بینم!
بخاطر تو عاشق می شوم!
بخاطر تو به یاد می آورم!

چرا همیشه من مهمتراز تو هست؟

در صورتی که برای او ، تو مهمتر از من هستی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 11:19 توسط آریا.ا |


 

در بیکرانه ی نگاه ها
                     غرق می شوم در ملامت ها
                                             تا بسپارم خطاها به خانه ی چراها!

در اقیانوس دست ها
                     می خرامم در،خواست ها
                                             تا برهانم غم ها بر در شورها!

در افق لذت ها
                     می فشانم غرورها
                                             تا بکوبم ذلت ها بر سندان قلب ها

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 19:25 توسط آریا.ا |


قدم به قدم می روم...

در ساحل  اقیانوس دل...

که در آن فریاد می کشد از دور...

کسی که می شناسد...

                  زبان دریا را...

کسی که می داند...

                 سنت امواج را...

کسی که می فهمد...

                 شوق ساحل را...

....

همچنان می روم...

قدم به قدم...

و می شنوم از دور...

از فرای عرشه ی امید...

فریاد ناخدای بیدار را....

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 0:19 توسط آریا.ا |